سلمانى از آن جاهايى است
كه هميشه باعث دلهره ام ميشود.
گرچه از ته قلب به سلمانى محل اعتماد دارم.
درست مثل جلسه امتحان
كه اغلب اوقات از خودم مطمئن هستم
و هرگز آن دلهره كشنده ام را نشان نميدهم
و اداى بى تفاوتها را درمى آورم.
بهمين خاطر آنهايى كه سعى ميكنند
اداى خونسردها را دربياورند
راحت شناسايى ميكنم.
توى سلمانى
جوانترها اضطرابشان مشهود است
اما پيرمردها و بخصوص كچلهايشان
از فرط بى تفاوتى و خونسردى
اغلب يا چرت ميزنند
يا سخنرانى ميكنند.
آنروز حميد مثل هميشهآرام و مطمئن من را اصلاح ميكرد
و يك صندلى آنطرف تر
آقاى احمدى پدر حميد٬
مشغول اصلاح پيرمردى بود.
ظاهر پيرمرد نشان از يك كچل خطبه سرا ميداد
و به نظر مى آمد چانه گرمى داشته باشد.
اما فضاى آرام و مملو از سكوت
اين اجازه را از او گرفته بود.
حميد هميشه ساكت بود.
خيلى كم دهانش را باز ميكرد.
آقاى احمدى هم با اينكه
گرم دهان و خوش مشرب بود
اغلب به سكوت او تن ميداد.
پيرمرد كچل هم قربانى سكوت شد
تا جاييكه روى صندلى خوابش برد.
خوابى كه بيشتر از اينكه به خواب شبيه باشد
به يك نوع مبارزه با سكوت شبيه بود.
مبارزه با گردنى افتاده
و لب و لوچه آويزان و نفسهاى عميق...
كمى بعد جوانكى با دو كيسه كتاب
عرق ريزان و نفس زنان
وارد مغازه شد و از طرز نگاه حميد
برمى آمد كه دوستش باشد.
از توى آينه به دستهايش نگاهى انداخت
و با عصبانيت كم رمقى پرسيد:
"معلومه كجايى؟"
جوانك با حالت خستگى
كتابها را روى صندلى بغلى اش گذاشت
و با لحن آرام و بريده اى جواب داد:
"انقلاب!"
بعد از اين جواب كم رمق و نيمه جان
آقاى احمدى نيشخندى زد
و با ته لهجه شمالى اش گفت:
"اينقدر كه تو يواش گفتى انقلاب
معلومه كه اصلا انقلابى نيستى!"
دوست حميد نفسى چاق كرد
و يك به يك جوابهايش را از آستين درآورد:
"حاج آقا اين روزا همه مسيرشون آزاديه!
انقلاب طرفدار نداره!"
آقاى احمدى كه تازه سرش گرم شده بود
دوست داشت كمى صحبتشان طول بكشد:
"اما تا از انقلاب رد نشى به آزادى نمى رسى!"
"اى بابا حاج آقا!
ما اشتباهى از آزادى اومديم سمت انقلاب
بعدش هم اشتباهى خورديم به جمهورى!
ما اصلا از همون اول مسيرها رو نمى شناختيم."
در اين مدت٬
حميد آرام و بى سرو صدا كارش را ميكرد
و به نظر مى آمد
كه هيچ كدام از اين حرفها را نشنيده
يا دوست نداشته بشنود.
بعد از تمام آن حرفها بود كه چيزى گفت:
"حالا كتابايى كه ميخواستى گير آوردى؟"
"نه بابا لامسب خيلى گرون شده!
پول كم آوردم!"
آقاى احمدى هم از آنطرف گفت:
"تو بگو چى گرون نشده!"
در تمام اين مدت
همه ما پيرمرد را
بكلى فراموش كرده بوديم.
حضورش را احساس نميكرديم.
حتى حالت نشستن اش هم عوض نشده بود
و با يك مرده تفاوتى نداشت.
اما بعد از اين حرف آقاى احمدى
سرش را بلند كرد و جمله اى ول داد
و همه متوجه شدند
كه او حتى براى لحظه اى هم خواب نبوده:
"ديگه ارزش كتاب از تخم مرغ و
گوجه فرنگى و خيار كه كمتر نيست!"
اين جمله معترضه همه را بهت زده كرد
و تا چند لحظه سكوت حكمفرما بود.
پيرمرد با اعتماد بنفس خاصى
صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد
و بقيه هم سرشان به كار خودشان بود
اما دوست حميد حاضر نبود تسليم شود
و در حاليكه
عرق پيشانى اش را خشك ميكرد گفت:
"وقتى كتاب اينقدر گرون باشه
معلومه سرانه مطالعه مون
ميشه پنج دقيقه در سال!"
پيرمرد ابروهايش را بالا داد
و با حالت نصيحت گرانه اى گفت:
نه پسرجون!اينطورى هم نيست.
اون چيزى كه شما ميگى
دليلش چيز ديگه ايه.
بنده يه سفر رفتم خارجه.
اروپا.جاى شما خالى!
نميدونم فرانسه بود سوئيس بود؟
خلاصه اونجا مردم همه جا كتاب دستشون بود.
توى مترو٬ اتوبوس٬ تاكسى٬ پارك٬ فرودگاه٬
خلاصه همه جا.
كتابخونه هاشون هم هميشه پر.
همه مثل بچه آدم
سرشون به كار خودشون بود.
فقط من و بچه هام بوديم
كه همه اش با هم حرف ميزديم.
حالا خودت انصاف بده!
اينجا مردم
يا دارن از سر و كول همديگه ميرن بالا
يا با اون موبايل كوفتى ور ميرن.
كتابخونه هامون هم شبيه خوابگاهه!
بعد از حرفهاى پيرمرد
سرم را به طرف آينه روبرويم چرخاندم
و به دستهاى حميد خيره شدم.
حرفهاى ديگرى هم گفته شد
كه من ديگر گوشم نمى شنيد.
حرفهايى بود كه
اندكى رنگ نفرين و ناسزا گرفت.
حرفهايى درباره آدمهاى مهم بى اهميت.
آدمهايى كه اهميتشان
به خاطر تاثيرگذارى انكار ناپذيرشان است.
آدمهايى دست نيافتنى
كه هر قدر هم دستت دراز باشد
نميتوانى يقه شان را بگيرى
و هر قدر بلند در گوششان فرياد بزنى
صدايت را نميشنوند.
من هيچ كدام از بقيه حرفها را نشنيدم
و تمام حواسم به دستهاى حميد بود
كه خيلى منظم روى سرم حركت ميكرد.
فكر ميكنم حميد هم مثل من
به اين بى اهميتى ها پی برده بود.
بهمين خاطر٬
خيلى زودتر از هميشه كارش تمام شد.
ادامه دارد.......
