توی آشپزخانه با مینو وسایل میز شام را آماده میکردیم
که من نگاهم به گلدان روی میز شام افتاد.
قبلا هم همین گلدان را روی میز دیده بودم که همیشه خالی بود و
مینو همیشه قبل از چیدن میز شام یا ناهار برش میداشت.
گلدان کریستالی قشنگی بود و سنگین به نظر می آمد.
آن شب اما گلدان روی میز بود و اتفاقا مینو دسته گلی را که من خریده بودم توش گذاشته بود.
داشتم گلدان را نگاه میکردم و حواسم پی شاخه گلهای عجیب و ناموزونی رفت
که توی آن گلدان هر طور بود جمع و جور شده بودند.
شاخه گلی هم بود که از وسط گلدان بیرون زده بود و من حتی اسمش را هم نمیدانستم و
فقط میدانستم که خیلی راحت توی قبرستانها و روی سنگ قبرها میشود پیدایش کرد و
رنگ و رویی هم نداشت و فقط بزرگ بود و گلدان را پر میکرد.
رفتم و گلدان را از روی میز برداشتم و آن گل سفید و گورستانی را در آوردم
که جلوه گلهای کوچکتر و خوشرنگتر را نگیرد و خواستم بیندازمش دور
که دیدم بجای اینکه جلوه ای به گلدان بدهد بدتر جلوه گلدان را هم گرفت و
گلدان کریستال به آن قشنگی٬ با آن همه گل شبیه لیوان آب شد.
گل گورستان را دوباره توی گلدان گذاشتم و گلدان به دست رفتم به آشپزخانه
که مینو من را دید و با تعجب گفت: - "چرا گلدونو برداشتی؟؟ میذاشتی همونجا باشه."
من هم گفتم: - "فکر کردم مثل همیشه میخوای از رو میز برش داری.
تازه گفتم شاید میز جای کافی نداشته باشه."
مینو که از صورت متعجب من خنده اش گرفته بود گفت:
-" نه بابا بذار باشه اون وقتا خالی بود برش میداشتم."
رفتم و گلدان را گذاشتم روی میز و شروع کردم با وجب گیری وسط میز را پیدا کنم.
گلدان را درست وسط میز گذاشتم و داشتم شاخه گلها را مرتب میکردم که صدای زنگ در آمد و
روشن در را باز کرد و شیرین با آن قد ریز نخودی اش از لای در پیدا شد و
همینکه چشمش به من افتاد نگاه متحیرانه و برّنده ای کرد و چشمهای کمرنگش چهارتا شد.
از نگاهش میترسیدم. نه اینکه بترسم شاید هراسناک میشدم.
اما هراسناک هم زیادش بود. نمیدانم شاید مضطرب میشدم.
شاید به این خاطر بود که نگاهش آن اطمینان نگاه مینو و روشن را نداشت و
شاید به این خاطر بود که او هم از من میترسید.
نگاهش مثل گربه های خیابان بود که همیشه طلبکارانه است و
وقتی تو را می بینند گردنشان را کج میکنند و سعی میکنند اضطرابشان را پنهان کنند و
گردی چشمهایشان که همیشه رنگی است و هیچ وقت سیاه نیست چشمت را میزند
اما همینکه کمی مقاومت میکنی میفهمی که برق نگاهشان قدرتی ندارد و
خودشان هم از خودشان میترسند و یکدفعه از دیوار روبرو بالا میروند و ناپدید میشوند.
بعد از اینکه به مهمانها سلام کرد صدای بعضی از زنها بلند شد که :
-" وای خدای من چقدر بزرگ شدی!! اصلا باورم نمیشه که دختر مینو باشی."
من هم همینطور فکر میکردم و اصلا به نظر نمی آمد شیرین دختر مینو باشد و
ذره ای از مینو با خودش نداشت اما در مورد اینکه بزرگ شده باشد سخت تردید داشتم.
چون قدش به زحمت تا زیر بغل من میرسید و
خودش با تمام متعلقاتش توی یک مشت من جا میشد و
اینطور بنظر می آمد که توی زندگی خیلی زحمت بزرگ شدن به خودش نداده.
احوالپرسی اش که تمام شد سمت من آمد که داشتم با دقت وسایل میز را می چیدم و
هر چیزی را به قرینه چیز دیگر آنطرف میز میگذاشتم.
روی یکی از صندلیها نشست و به حرکت دستهای من نگاه میکرد و
لرزش دستهای من توجهش را جلب کرد و فکر کرد آمدنش مضطربم کرده
اما من همینطور که خونسرد و آرام میز را مرتب میکردم سرم را بالا گرفتم و
نگاهی به صورت گرد و شادابش انداختم و خواستم چیزی بگویم
که خودش همینطور که به دست من نگاه میکرد گفت:
-" امروز فکر میکردم هر کسی رو اینجا ببینم جز شما!"
ابروهایم را بالا انداختم و با لبخند گفتم: -" منم همینطور!!"
و بعد دیدم خنده اش گرفت و زیر لب٬ آرام گفت : -" ای بدجنس!!"
همینطور که میخندید از جایش بلند شد و رفت توی آشپزخانه و بعد از اینکه مینو را بوسید
چیزهایی با هم گفتند و من سرم را پایین انداختم و خودم را سرگرم کردم تا حرفشان تمام شود.
چند دقیقه بعد مینو صدایم زد و همینطور که به میز نگاه میکرد پرسید: -" بنظرت چیزی کم نداره؟؟؟"
من نگاهی به چشم مینو انداختم و گفتم : -" نه! هیچی کم نداره!!"
مینو رفت سمت مهمانها و برای شام صدایشان زد و بعد از اینکه همه سر جایشان نشستند و
مشغول کشیدن غذا شدند دیدم ماست از قلم افتاده .
رفتم و آرام در گوش روشن گفتم: - "لازم نیست ماست بیارم؟"
روشن که داشت غذایش را می جوید٬ به زحمت هر چی توی دهانش بود قورت داد و گفت:
-" تو هم بعضی وقتا یه چیزایی میگی!! اون دو تا ظرف ماستی که مونده بود داشت ترش میشد
گفتم مینو همشو ماست و خیار کنه. مگه نمی بینی دو تا ظرف ماست و خیارو؟
دیگه ماست میخوای چیکار؟"
ادامه دارد...........