تبليغاتX
دلهره

دلهره

شرح بی حالی من

ماست نامه-قسمت سی و پنجم-

بعد از آن شب دیگر مینو را ندیدم. نه مینو و نه روشن و نه شیرین.

حتی هیچ کس را نزدیک خانه شان هم ندیدم و خبری هم درباره شان نشنیدم.

گاهی فکر و خیالهایی به ذهنم می آمد که شاید

همه شان با هم توی خانه مرده اند یا اینکه با ماشین رفته اند ته دره

یا اینکه شاید مهاجرت کرده باشند.

اما چیزهای دیگری هم بود که سخت آزارم میداد و نگرانم میکرد.

مثلاَ اینکه چرا آن شب آخر که من تا دیروقت پیش مینو بودم خبری از روشن نشد.

یا اینکه چرا مینو باید درست بعد از آن شب ناپدید شود و واقعاَ هم نیست و ناپدید شد.

چند وقتی هست که زمستان شروع شده.

هوا بطرز غیر قابل باوری سرد شده و بدجوری دارد جانم را میگیرد.

خوب می فهمم سرمای این زمستان چندان پدر و مادر دار نیست

اما نمی فهمم که چرا من را از پا انداخته.

اصلا نمیدانم این ازپا افتادگی ام بخاطر این سرمای کم جان و ازپا افتاده است

یا اینکه خودم از پا افتاده ام.

از پا نیفتاده ام٬ خودم خودم را از پا در آورده ام.

اما واقعا خسته ام.

قبل ترها انگار چیزی نمیگذاشت خستگی ام را حس کنم اما الان فقط خستگی را حس میکنم.

فکر کنم بهمین خاطر بود که اینقدر راحت مریض شدم.

آنهم یک مریض از پا درآمده - و نه ازپا افتاده- که کله اش مثل دیگ آش رشته غلغل میکند

و چشمهایش مثل نخود آش گاهی از دیگ بیرون می پرند و گاهی میروند به اعماق دیگ.

روی زمین دراز میکشیدم و هر چه پتو توی خانه داشتیم روی خودم می انداختم

و هر وقت جوشش و غلغل کله ام میخوابید میرفتم و

چندتایی لیمو شیرین میخوردم و موقع خوردن لیموها

فقط همان چند لحظه ای که دهانم شیرین میشد راضی میشدم.

همینطور که مریضی ام بهتر میشد خستگی را بیشتر احساس میکردم.

با اینکه از خستگی مریض شدم اما مریضی رفت و خستگی ام نرفت که بیشتر هم شد.

اما بجز خستگی احساس عجیب و نا مانوسی دارم که اسمش را نمیدانم. 

نمیدانم شاید چیزی شبیه احساس دریغ و خسران باشد و قبلا هرگز تجربه اش نکرده بودم.

خوب میدانستم قبل ترها که فقط خودم بودم و خودم خلأ و پوچی دوست داشتنی و دلچسبی داشتم.

الان اما از درون تهی شده ام.

پوک شده ام.

قبلا از هیچ و پوچ پر بودم اما الان هر لحظه این دلهره را دارم که فرو بریزم.

گاهی فکر میکنم اینها همه اش بخاطر اینست که

فکر کردم کسی خواسته روی شانه من تکیه کند و میخواهد خودش را از من پر کند.

من هم چون هرگز چنین حسی را تجربه نکرده بودم هرچه از پوچی و هیچی داشتم از کف دادم

و خودم را ازدرون خالی کردم.

از خودم خالی شدم اما از دیگران پر نشدم.

نتوانستم.

تازه می فهمم که چرا هیچ وقت دوست صمیمی نداشته ام

و ناخواسته نمی خواستم که داشته باشم.

اما با تمام اینها گرمای دستی که روی شانه ام آمد

وسوسه ام کرد پا توی قلمرو جدیدی بگذارم و

بروم جایی که ممکن بود حتی همین پوکه هم نتوانم برگردم.

هرچه داشتم دیگر ندارم و دلهره فرو ریختن لحظه ای راحتم نمیگذارد.

 

 

ادامه دارد.........    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:17  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت سی و چهارم-

با صدایی مثل صدای بسته شدن در یکدفعه از جایم پریدم.

مینو روی صندلی چوبی روبرویی ام خوابیده بود و هیچ کس دیگری توی خانه نبود و

هیچ صدایی شنیده نمیشد و همه جا تاریک بود و

 فقط نور ضعیفی از چراغ آشپزخانه روی صورت مینو افتاده بود.

مدتی روی کاناپه نشسته بودم و مینو را تماشا میکردم.

سرش را عقب داده بود و پاهایش را گذاشته بود روی میز و تمام تنش جز سرش زیر پتو بود.

توی تمام مدتی که تماشایش میکردم آرام بود و یکبار هم تکان نخورد و

حتی صدای نفس کشیدنش هم نمی آمد.

تماشای صورت آرامش آرامم میکرد اما هر لحظه ترسی هم داشتم که مبادا چشمش را باز کند و

نگاه غمگین و حسرت زده ام را ببیند.

از اینکه صدایی از جایی دربیاید یا نور مزاحمی به چشمش بخورد و از خواب بپرد میترسیدم.

اینبار اما با وجود ترس و تاریکی و سکوت که همیشه خواب آلوده ام میکردند

دوست داشتم بیدار باشم و چشمهایم باز باز باشد و

بنشینم و آنچیزی را که بطرز عجیبی هم آرامم میکند و هم دلهره به جانم می اندازد تماشا کنم.

چشمهای بسته ای را تماشا کنم و چشمهای خودم آنقدر باز باشد

که اشکم بیاید و دلم نخواهد پلک بزنم.

همینطور دستم زیر چانه ام بود و چشمهایم باز و مینو هم آرام

که بعد از مدتی احساس کردم چیزی مثل باریکه نور از توی چشمهایم به صورت مینو رفت

و مینو هم سرش را تکانی داد و نفس عمیقی کشید.

از جایم بلند شدم و رفتم مستراح و توی مستراح آنقدر مشغول شدم

که نفهمیدم کارم چقدر طول کشید.

وقتی بیرون آمدم چراغها همه روشن شده بود و

مینو با چشمهای پف کرده روی کاناپه نشسته بود و

ظرف بزرگی پر از دانه های قرمز انار جلویش روی میز بود.

به من نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت:

- "همون اول که دیدمت فهمیدم خسته ای ولی هنوزم باورم نمیشه یکی وایساده خوابش ببره!"

و بعد اشاره کرد که بروم و کنارش بنشینم.

همینطور که داشت انار برایم توی کاسه میریخت پرسیدم:

-" پس چرا هنوز هیچ کس نیومده؟؟" مینو گفت:

-" شیرین که پیش دوستاشه مسعود هم شبای یلدا

اول میره به پدر و مادرش سر میزنه بعد میاد خونه."

و بعد همینطور که انار میخورد نگاهی به من کرد و پرسید:

-" تو جایی نمی خواستی بری؟؟"

من هم لبخندی زدم و سرم را تکان دادم و گفتم:

-" نه اگه اینجا نمیومدم میرفتم خونه تازه خونه هم کسی نیست."

آن شب با مینو هرچه از هندوانه و انار و پسته و پیاله های چای بود٬ خوردیم و

بعد از هر چند دقیقه که میگذشت من میرفتم مستراح و چند گالن می شاشیدم

و مینو حتی یکبار هم مستراح نرفت و از اینکه میدید من اینقدر می شاشم تعجب میکرد

و حتی یکبار پرسید: -" واسه چی اینقدر میری توالت؟؟"

و من هم نگاه متحیرانه ای کردم و گفتم:-" چیکار کنم؟؟ میرم می شاشم دیگه!"

و بعد مینو خنده بلندی کرد و تا مدتی همینطور میخندید و آنقدر خندید

که اشک از چشمهایش آمد و صورتش خیس عرق شد و

من هم شروع کردم با کوسن های روی کاناپه بادش میزدم.

دلم نمیخواست آن شب تمام شود و انگار مینو هم اینطور میخواست.

اما ساعتها میگذشتند و هیچ کدام حالیمان نبود و

حتی یکبار هم از پنجره بیرون را نگاه نکردیم و فقط حواسمان به خودمان بود و کمی هم به شب

که انگار قرار نبود تمام شود.

از پیش مینو که آمدم خانه هوا هنوز تاریک بود و سرد

و خانه هم تاریک و سوت و کور و کمی به وحشتم انداخت.

نمیدانم چطور اما پلکهایم دوباره سنگین شدند.

فکر کنم سکوت و تاریکی و ترس بودند که خواب آلوده ام کردند و

دلیلی هم نمی دیدم که نخواهم خواب آلوده باشم .

 

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:31  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت سی و سوم-

از همان سر صبح که از خانه بیرون زدم تا ظهر هوا آفتابی بود و

آفتاب دلچسبی هم بود و خواب آلوده ترم میکرد.

تا خانه پیاده رفتم و زیر آن آفتاب لذیذ چیزی زیر پایم احساس نمیکردم و 

با هر قدمی که برمیداشتم انگار چند روز به خواب میرفتم و رویا هم میدیدم.

توی همین خواب و بیداری به فکر افتادم که چطور دهانم کرخت نشده و زبانم توی دهان می چرخد.

بنظر می آمد دکتر نیازی ندیده که دهانم را بی حس کند و

وقتی چشمهای بسته و تن بی جان و دست و پای شل و وارفته ام را دیده

خودش حساب دهانم را کرده و زحمت بیجا به خودش نداده.

تقریبا ظهر شده بود که نزدیک خانه رسیدم.

سرم را بالا گرفتم٬

 چشمهایم را بسختی زیر نور شدید آفتاب سرد باز کردم و نگاهی به دور و اطراف انداختم.

هر طرف که سر می چرخاندم زنهای خانه دار و پیرمردهای بازنشسته را میدیدم

که هر کدام کیسه ای انار توی یک دست و

هندوانه ای تو آن یکی دست گرفته اند و به زحمت با خودشان میکشند.

سرم را برگرداندم و دیدم مینو خرامان زیر آفتاب قدم میزند و

یک هندوانه و کیسه بزرگی پر از انار توی یک دست و کلی جنس دیگر توی آن یکی دستش گرفته.

سرش پایین بود و دستهایش بی رمق بنظر می آمد.

من همینطور با گردن کج و چشمهای نیمه باز خیره پشت سرم را نگاه میکردم و

نزدیک شدن مینو را تماشا میکردم که تلألؤ اش زیر آفتاب دیدنی بود.

بعد یکدفعه با همان چشمهای نیمه باز بی اختیار بسمتش دویدم و

او هم سرش را بالا گرفت وبسختی با چشمهایش که بخاطر آفتاب تا نیمه باز شده بود

نگاهی به من انداخت که با سرعت و قدم های بلند بسمتش می دویدم.

لبخند شیرینی زد و سرجایش ایستاد.

من هم همینکه رسیدم هر چه کیسه توی هر دو دستش بود

گرفتم و چیزی نمانده بود روی زمین بیفتم.

همینطور تا خانه رفتیم و تمام طول راه که خیلی کوتاه بود مینو میخندید و

لبخندش چشمهای من را باز نگه میداشت.

تا خانه مینو چیزهایی برایم گفت و از بین تمام آنها فقط فهمیدم

که تمام این میوه ها و خوراکی ها را برای امشب گرفته که شب یلداست و

از من هم خواست که پیششان بروم.

بعد از اینکه به خانه رسیدیم مینو خیلی سریع شال و مانتواش را در آورد

 کیسه ها را از من گرفت و بردشان توی آشپزخانه.

مشغول شستن میوه ها شد و همینطور چیزهایی هم تعریف میکرد.

من هم همینطور که تکیه داده بودم به کابینتها تماشایش میکردم

تا اینکه بعد از چند لحظه دیگر مینو را ندیدم و هیچ صدایی نشنیدم.

 

این داستان ادامه دارد....... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:17  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت سی و دوم-

دکتر از دوستهای دوران مدرسه پدرم بود و

آن قدیمها که پدرم روی دندانهای ما خیلی حساس بود هر هفته ما را پیشش میبرد و

دکتر هم با دقت و وسواس کار ما را پیگیری میکرد و ویزیت هم نمیگرفت.

حتی خیلی هم اصرار میکرد که مرتب پیشش برویم و با طعنه به پدرم اشاره میکرد و میگفت:

"- اگه باباتون هم تنبلی نمیکرد و از اول پیش من میومد دندوناش به این روز نمی افتاد."

جالبتر اینکه حتی اسمش را هم نمیدانستم و دکتر صدایش میزدم.

از آن وقتها دیگر ندیده بودمش تا آنروز که بعد از مدتها رفتم مطبش و

کلی از خاطرات فراموش شده ام برایم زنده شد.

در و دیوار مطب هیچ تغییر نکرده بود و دکتر هم مثل قدیم فقط کمی پیرتر

 با قد کوتاهش٬ پر از انرژی٬ از این طرف به آنطرف میرفت و

مثل قدیم منشی نداشت و مریضها را هم خودش صدا میکرد.

رفتم و در اتاقش را زدم و سرم را از لای در بردم توی اتاق و گفتم:

"- سلام آقای دکتر خسته نباشید!"

صدای ضعیفی آمد:"- یه چند لحظه الان میام..."

نگاهی به داخل اتاق انداختم و دیدم سرش را تا گردن توی حلق پیرزنی کرده و

دنبال چیزی میگردد که ظاهرا توی دهان بقیه گیر نیاورده بود.

بعد از چند لحظه سرش را بالا گرفت و من را دید.

کمی طول کشید تا من را به خاطر بیاورد و وقتی یادش آمد لبخندی روی صورتش نشست و

هرچه از انبردست و پیچ گوشتی و آچار چرخ دستش بود روی میز گذاشت و سمت من آمد.

همینکه روبوسی و خوش و بش کردیم صدای سرفه پیرزن بلند شد.

صورتش را نزدیک گوشم آورد و آرام گفت:

"- تو برو بشین خودم چند دقیقه دیگه صدات میکنم. ببینم چی میگه این مرده شور!!"

پدرم هم همیشه همین کار را میکرد.

بدون وقت قبلی می آمد و خودش را به دکتر نشان میداد و دکتر هم بین مریضها صدایش میکرد.

چند دقیقه ای نشستم همانجایی که قدیم با پدر و برادرم می نشستیم.

همانجایی که تمام وقت به صورت مضطرب و مستأصل مریضها نگاه میکردم و

وحشتی وجودم را میگرفت و میدیدم که یک دندان چسکی چطور آدم را از زندگی می اندازد.

آنروز اما انگار هیچ کس دندانش درد نمیکرد.

چون اصلا هیچ کدام از آنهایی که آنجا بودند دندان نداشتند و آمده بودند تا دکتر بهشان دندان بدهد.

همینطور که روی صندلی پخش شده بودم و گردنم پایین افتاده بود

زیر چشمی به مریضها نگاه میکردم و توی دلم

به دهان کج و کوله و چشمهای خمار و گردن کجشان میخندیدم.

آنطرف صدای جیر جیر در چوبی مطب آمد و کسی آمد داخل.

پسربچه ای بود که دست مادرش را گرفته بود و از در که آمد همینطور به من زل زده بود

تا اینکه آمد و روی صندلی روبرویی من کنار مادرش نشست و

بدون اینکه پلک بزند تمام مدت به من نگاه میکرد.

همینطور خیره بود و من هم بزحمت سعی میکردم هر طور هست از زیر پلک نگاهش کنم.

پلک نمیزد و لبهایش مثل من جمع شده بود و تکان نمیخورد.

نگاهش جوری بود انگار چیز ناشناخته ای دیده

یا اینکه سعی میکند چیزی پیدا کند اما چیزی گیرش نمی آید.

من هم از آنطرف اینبار زیر پلکی و نه زیر چشمی بدون اینکه پلک بزنم نگاهش میکردم و

همینطور که توی صورتش فرو میرفتم بنظرم آمد که دارم چیزی را گم میکنم و

نمیدانستم چه چیزی را و فقط میدانستم به چشمهای باز و لبهای بسته اش ربطی ندارد.

لحظه ای پلکهایم را باز کردم سری چرخاندم و دیدم هیچ مریضی نمانده و در اتاق دکتر باز است 

و دکتر دستهایش را شسته وهمینطور که دارد با حوله خشکشان میکند من را صدا میزند.

 

 

ادامه دارد........

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:1  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت سی و یکم-

هنوز هم نمیدانم چطور بقیه غذایم را خوردم.

بدنم سرد شده بود و هیچ مزه ای را نمی فهمیدم و

با هر قاشق احساس میکردم تکه ای از دندانم را قورت میدهم.

حدس میزدم که اگر غذا را نخورم مینو چقدر ممکن است ناراحت شود.

چون همیشه سر هر شام یا ناهار هر غذایی که درست میکرد از غذایش تعریف میکردم و

او هم خوشحال میشد و رضایت را توی چهره اش میدیدم و

صورت راضی شده اش راضی ام میکرد و همیشه میترسیدم

مبادا کاری کنم از من دلگیر بشود و دیگر آن رضایت قشنگش را نبینم.

غذایم که تمام شد لیوان آبی خوردم و

انگار هر چه را که تو گلو و نای و نایژه ام بود شست و برد و

فقط درد بود که توی دهانم مانده بود و شاشم که داشت میریخت.

آن شب گذشت و فقط میدانم گذشت و نمیدانم چطور.

من هم دیگر دست خودم نبودم و فقط حواسم بود کاری نکنم و حرفی نزنم که مینو دلگیر شود.

آن شب تا صبح بیدار بودم.

همینطور توی ایوان نشسته بودم و گاهی برای مدتی

-نمیدانم کوتاه یا طولانی-

پلکهایم بسته میشد اما چشمهایم بیدار بود.

پتویی که رویم انداخته بودم کاری نمیکرد و سرما تا مغز استخوانم رفته بود و

انگشتهای پایم را حس نمیکردم.

آسمان آرام وبدون عجله روشن میشد و احساس میکردم دلش نمیخواست صبح بیاید

اما ماه که خودش هم پشت ابرها بود و نوری نداشت کم کم محو شد و

 آنقدری نور آمد که میتوانستم بخار کم رمق دهانم را ببینم.

با روشن شدن آسمان هوا هم بنظر سردتر می آمد و انگار میتوانست سرمایش را نشان بدهد.

آن شب برای یک لحظه هم خوابم نبرد اما مغزم برای خودش سیر و سیاحت میکرد.

از توی ایوان میرفت به حیاط ٬ در حیاط را باز میکرد و بیرون گشتی میزد و

جاهایی میرفت که امکانش نبود و تابحال نرفته بود و دلش هم نمیخواست برود.

بعد دوباره برمیگشت و خیلیها را هم با خودش بی خبر و سرزده می آورد و

آنها هم می آمدند و چند دقیقه ایستاده یا نشسته چیزی میگفتند و

من هم همینطور تماشایشان میکردم و دم نمیزدم و

فقط میدیدم که چطور نمیگذارند من بخوابم و

فحشش را به مغز درهم ریخته خودم میدادم که فکر میکنم آنقدر استراحت نکرده

کلا بهم ریخته و چیزی نمانده خودم را هم دیوانه کند.

هوا کاملا روشن شد و بنظر می آمد مغزم سرجایش برگشته

فقط  گاهی پلکهایم روی چشمهایم می افتادند

اما نور دوباره پلکهایم را کنار میزد و کمکم میکرد جلوی پایم را ببینم.

بسختی از روی صندلی بلند شدم٬ لباسهایم را کندم و رفتم توی حمام و

شیر آب داغ را باز کردم و همینطور چند دقیقه زیر آب جوش ماندم و

همانجا زیر دوش به اندازه تمام عمرم شاشیدم.

تازه بعد از آن چند دقیقه بود که بدنم گرمای آب را حس کرد و یخ استخوانهایم باز شد.

میدانستم که درد دندانم مغزم را به ولگردی انداخته و چشمهایم را خسته کرده

برای همین لباس پوشیدم و آماده شدم که بروم دندانپزشکی.

 

 

ادامه دارد...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 1:45  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت سی ام-

سر جایم که نشستم همه نشسته بودند و غذایشان را شروع کرده بودند

الا مینو که رفته بود تا برای من از آن تهدیگهای معرکه اش بیاورد.

تهدیگهای مینو همیشه عالی در می آمد

و بعضی وقتها که بیشتر می ماند و می سوخت بهتر هم میشد.

گرچه روشن اجازه نمیداد تهدیگ سوخته بخورم و همیشه میگفت:

-" نخور دیوانه !! سرطان میگیری جوونمرگ میشی!!"

اما مینو بعد از همان اولین بار که دید چقدر تهدیگ سوخته دوست دارم

دور از چشم روشن میرفت آشپزخانه و از توی قابلمه برایم میکشید.

بشقابم را آورد و ظرف تهدیگی را هم وسط میز گذاشت

بعد آمد و روبروی من و کنار شیرین نشست.

آنطرف میز با آمدن ظرف تهدیگ که انصافا هم تهدیگ قشنگ و خوشرنگی بود هیاهویی برپا شد.

آن مردی که موهای جوگندمی داشت و کمتر حرف میزد یکدفعه از خود بیخود شد

 و بدون اینکه چیزی بگوید از آنطرف میز دستش را دراز کرد تا تهدیگ بردارد

که با آرنجش لیوان نوشابه را ریخت روی زن معصوم و بی سر و صدایی که کنار من نشسته بود.

زن بیچاره هم که تا آن وقت جز تبسم کردن کاری نکرده بود صدایش در آمد:

-" رضا چیکار میکنی؟؟ ریدی به لباسم!!"

این را گفت و من صورتم را بردم آنطرف وشروع کردم به خندیدن.

همینطور میخندیدم که دانه ای برنج ته گلویم پرید و داشتم خفه میشدم

که مینو با عجله آمد و با چند ضربه ای که به پشتم زد نجاتم داد.

آنطرف میز آن مرد کچلی که قبلا حسابی خیط شده بود

و بنظر می آمد برای چنین فرصتی لحظه شماری میکرده

بادی به غبغب انداخت و در حالیکه زبانش از خوشحالی داشت بند می آمد گفت :

-"رضا جان بیا این ظرف تهدیگ! همه اش مال خودته! فقط جان من کسی رو نکشی!"

این را گفت و آنچنان نعره ای زد

که آن زن معصوم که داشت لباسش را پاک میکرد چند متری از جایش پرید.

دهانش را به اندازه دو وجب باز کرده بود وهمینطور میخندید و فقط خودش میخندید

و بقیه همینطور بهت زده نگاهش میکردند.

بعد از آن نعره هولناک بود که سکوت حکمفرما شد

و هرکس فقط حواسش به بشقاب خودش بود و به قاشقی که توی دهانش میگذاشت.

فقط من بودم که تمام حواسم را داده بودم به تهدیگ سوخته و لذیذی که مینو برایم آورده بود.

همینطور دانه های سفت شده برنج را زیر دندانهایم خرد میکردم و

گوشهایم هیچ صدایی نمی شنیدند و

چشمهایم به صورت مینو بود که توی قاشقم افتاده بود.

هیچ کس هیچ حرفی نمیزد و صدای بشقاب و قاشق هم نمی آمد یا لا اقل من صدایی نمی شنیدم.

بین همین جویدن و آسیاب کردن بودم که چیزی مثل ساچمه یا سنگ مرمر تراشیده

زیر دندانم رفت و من هم جویدمش و

صدای خرد شدنش یا شاید خرد شدن دندانم به اندازه ای بلند بود

که گوشهایم تا چند دقیقه سوت میکشید.

سرم پایین بود و چشمهایم سیاهی میرفت و دهانم سرد شده بود.

سرم را بالا گرفتم و دیدم همه با حیرت نگاهم میکنند و

آن زن معصومی که کنارم نشسته بود بیشتر از همه وحشت کرده بود.

مینو هم چشمهایش چهارتا شده بود و با دلهره توی چشمهایم نگاه میکرد و منتظر بود چیزی بگویم.

همینطور که به مینو نگاه میکردم هر چیزی توی دهانم بود را قورت دادم

و با لبخندی که نمیدانم چطور روی صورتم نشست گفتم:

- "چقدر سفت بود ولی عوضش واقعا خوشمزه است!!"

 

ادامه دارد........ 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:35  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت بیست و نهم-

توی آشپزخانه با مینو وسایل میز شام را آماده میکردیم

که من نگاهم به گلدان روی میز شام افتاد.

قبلا هم همین گلدان را روی میز دیده بودم که همیشه خالی بود و

مینو همیشه قبل از چیدن میز شام یا ناهار برش میداشت.

گلدان کریستالی قشنگی بود و سنگین به نظر می آمد.

آن شب اما گلدان روی میز بود و اتفاقا مینو دسته گلی را که من خریده بودم توش گذاشته بود.

داشتم گلدان را نگاه میکردم و حواسم پی شاخه گلهای عجیب و ناموزونی رفت

که توی آن گلدان هر طور بود جمع و جور شده بودند.

شاخه گلی هم بود که از وسط گلدان بیرون زده بود و من حتی اسمش را هم نمیدانستم و

فقط میدانستم که خیلی راحت توی قبرستانها و روی سنگ قبرها میشود پیدایش کرد و

رنگ و رویی هم نداشت و فقط بزرگ بود و گلدان را پر میکرد.

رفتم و گلدان را از روی میز برداشتم و آن گل سفید و گورستانی را در آوردم

که جلوه گلهای کوچکتر و خوشرنگتر را نگیرد و خواستم بیندازمش دور

که دیدم بجای اینکه جلوه ای به گلدان بدهد بدتر جلوه گلدان را هم گرفت و

گلدان کریستال به آن قشنگی٬ با آن همه گل شبیه لیوان آب شد.

گل گورستان را دوباره توی گلدان گذاشتم و گلدان به دست رفتم به آشپزخانه

که مینو من را دید و با تعجب گفت: - "چرا گلدونو برداشتی؟؟ میذاشتی همونجا باشه."

من هم گفتم: - "فکر کردم مثل همیشه میخوای از رو میز برش داری.

تازه گفتم شاید میز جای کافی نداشته باشه."

مینو که از صورت متعجب من خنده اش گرفته بود گفت:

-" نه بابا بذار باشه اون وقتا خالی بود برش میداشتم."

رفتم و گلدان را گذاشتم روی میز و شروع کردم با وجب گیری وسط میز را پیدا کنم.

گلدان را درست وسط میز گذاشتم و داشتم شاخه گلها را مرتب میکردم که صدای زنگ در آمد و

روشن در را باز کرد و شیرین با آن قد ریز نخودی اش از لای در پیدا شد و

همینکه چشمش به من افتاد نگاه متحیرانه و برّنده ای کرد و چشمهای کمرنگش چهارتا شد.

از نگاهش میترسیدم. نه اینکه بترسم شاید هراسناک میشدم.

اما هراسناک هم زیادش بود. نمیدانم شاید مضطرب میشدم.

شاید به این خاطر بود که نگاهش آن اطمینان نگاه مینو و روشن را نداشت و

شاید به این خاطر بود که او هم از من میترسید.

نگاهش مثل گربه های خیابان بود که همیشه طلبکارانه است و

وقتی تو را می بینند گردنشان را کج میکنند و سعی میکنند اضطرابشان را پنهان کنند و

گردی چشمهایشان که همیشه رنگی است و هیچ وقت سیاه نیست چشمت را میزند

اما همینکه کمی مقاومت میکنی میفهمی که برق نگاهشان قدرتی ندارد و

خودشان هم از خودشان میترسند و یکدفعه از دیوار روبرو بالا میروند و ناپدید میشوند.

بعد از اینکه به مهمانها سلام کرد صدای بعضی از زنها بلند شد که :

-" وای خدای من چقدر بزرگ شدی!! اصلا باورم نمیشه که دختر مینو باشی."

من هم همینطور فکر میکردم و اصلا به نظر نمی آمد شیرین دختر مینو باشد و

ذره ای از مینو با خودش نداشت اما در مورد اینکه بزرگ شده باشد سخت تردید داشتم.

چون قدش به زحمت تا زیر بغل من میرسید و

خودش با تمام متعلقاتش توی یک مشت من جا میشد و

اینطور بنظر می آمد که توی زندگی خیلی زحمت بزرگ شدن به خودش نداده.

احوالپرسی اش که تمام شد سمت من آمد که داشتم با دقت وسایل میز را می چیدم و

هر چیزی را به قرینه چیز دیگر آنطرف میز میگذاشتم.

روی یکی از صندلیها نشست و به حرکت دستهای من نگاه میکرد و

لرزش دستهای من توجهش را جلب کرد و فکر کرد آمدنش مضطربم کرده

اما من همینطور که خونسرد و آرام میز را مرتب میکردم سرم را بالا گرفتم و

نگاهی به صورت گرد و شادابش انداختم و خواستم چیزی بگویم

که خودش همینطور که به دست من نگاه میکرد گفت:

-" امروز فکر میکردم هر کسی رو اینجا ببینم جز شما!"

ابروهایم را بالا انداختم و با لبخند گفتم: -" منم همینطور!!"

و بعد دیدم خنده اش گرفت و زیر لب٬ آرام گفت : -" ای بدجنس!!"

همینطور که میخندید از جایش بلند شد و رفت توی آشپزخانه و بعد از اینکه مینو را بوسید

چیزهایی با هم گفتند و من سرم را پایین انداختم و خودم را سرگرم کردم تا حرفشان تمام شود.

چند دقیقه بعد مینو صدایم زد و همینطور که به میز نگاه میکرد پرسید: -" بنظرت چیزی کم نداره؟؟؟"

من نگاهی به چشم مینو انداختم و گفتم : -" نه! هیچی کم نداره!!"

مینو رفت سمت مهمانها و برای شام صدایشان زد و بعد از اینکه همه سر جایشان نشستند و

مشغول کشیدن غذا شدند دیدم ماست از قلم افتاده .

 رفتم و آرام در گوش روشن گفتم: - "لازم نیست ماست بیارم؟"

روشن که داشت غذایش را می جوید٬ به زحمت هر چی توی دهانش بود قورت داد و گفت:

-" تو هم بعضی وقتا یه چیزایی میگی!! اون دو تا ظرف ماستی که مونده بود داشت ترش میشد

گفتم مینو همشو ماست و خیار کنه. مگه نمی بینی دو تا ظرف ماست و خیارو؟

دیگه ماست میخوای چیکار؟"

 

ادامه دارد........... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:58  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت بیست و هشتم-

مهمانها شروع کرده بودند و حرفهایی میزدند

که من به هیچکدام گوش نمیدادم و تمام مدت فقط به صورتشان نگاه میکردم.

به دهان مردها که موقع خندیدن به اندازه دروازه شمیران باز میشد

و آب دهانشان کش می آمد و اگر دهانشان بازتر میشد بیشترهم کش می آمد.

و به زنها که از آنطرف سعی میکردند با وقار بخندند و دهانشان را مثل ماتحت مرغ جمع میکردند

اما همینکه زیر چشمی نگاهی به شوهرشان می انداختند خط اخم وسط ابرویشان در می آمد.

بین همین صحبتها یکی از زنها که از بقیه مسن تر و جا افتاده تر بنظر می آمد

رو به من میکرد و لبخند میزد.

من هم لبخندی میزدم و وانمود میکردم حرفهایشان خیلی بامزه است

و تا بحال توی زندگی ام اینقدر خوشحال نبوده ام.

بعد از یکی از همان شوخی ها و در حالیکه همه بعد از خنده های طولانی ساکت شده بودند

آن زن رو بمن کرد و با صدای کلفت و گرفته و دلنشینی پرسید:

-" عزیزم شما چند سالت هست؟؟"

سنم را گفتم. بعد ابروهایش را بالا داد و گفت: -" لابد مجرد هم هستی؟"

من هم لبخند کم رمقی زدم و گفتم: - "بله٬ کاملا."

چند لحظه بعد روشن از آنطرف گفت: -" من از تو کوچیکتر بودم که با مینو عروسی کردم."

و بعد یکی از مردها گفت:

 -" الان دقیقا بیست سال از اون روز میگذره. من اون روز خوب یادمه. یادش بخیر."

بعد آهی کشید و با حسرتی که فقط توی صدایش بود و اصلا چهره اش نشان نمیداد گفت:

-" همینجوری داره میگذره و اصلا عین خیالمون نیست!!"

آنطرفتر مرد دیگری نشسته بود و کمتر حرف میزد.

من زیر نظر گرفته بودمش و میدیدم

که تمام مدت با حالت بی اعتنایی دستش را زیر چانه اش گذاشته

و ظاهر بی تفاوتی بخودش گرفته

و انگار که حوصله هیچ کدام از این حرفهای تکراری و کسالت آور را ندارد.

بعد از چند لحظه تکانی خورد و دستی توی موهای جوگندمی و پرپشتش کشید.

رو به آن مردی که این مهملات را گفته بود کرد و با نیشخند گفت:

-" آره اتفاقا منم اون روز خوب یادم مونده.

یادش بخیر اون موقع لااقل چاهار تا شیوید رو کله ات بود!!!"

این را گفت و همه - بعضی آرام و بعضی بلند - خندیدند.

من هم به صورت مرد کچل نگاه میکردم و میخندیدم.

لب و لوچه اش آویزان شده بود و چشمهایش به دهانش نزدیکتر شده بود.

مثل این بود که مشتی وسط صورتش خورده باشد.

دوست داشت چیزی بگوید اما زبانش آب رفته بود.

من همینطور که به صورتش نگاه میکردم دستم را هم جلوی دهانم را گرفته بودم

و هر چه زور میزدم خنده ام بند نمی آمد.

صورتم سرخ شده بود و آن زن هم مدام نگاهی به من میکرد و لبش را می گزید

و من هم نمیخواستم کسی خنده ام را ببیند.

خنده ای که دیگر دست خودم نبود و برای خودش کار میکرد.

کله ام آب پز شده بود و دلم غل غل میکرد.

خواستم به بهانه دستشویی از جایم بلند بشوم که مینو صدایم زد تا توی چیدن سفره کمکش کنم.

رفتم آشپزخانه و همینکه مینو صورت برافروخته ام را دید گفت:

-" چی شده؟؟ چرا گل انداختی؟؟"

من هم نفس بلندی کشیدم و گفتم : -" چایی خوردم یه خرده گرمم شده! "

 

ادامه دارد.........

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:28  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت بیست و هفتم-

آمدم خانه و کمی سر و وضعم را مرتب کردم و لباس مناسبتری پوشیدم.

چند ساعتی از تاریکی گذشته بود و هوا هم صاف بود و باد خیلی سردی می آمد.

خیابان خالی خالی بود و هر چند دقیقه صدای رد شدن ماشین از دور شنیده میشد.

چراغ خانه ها اما بیشترشان روشن بود و خیابان را از تاریکی در آورده بود.

باد از پشت به گوشهایم میخورد و سرما چشمهایم را میسوزاند.

رفتم چند خیابان پایینترکه چیزی بخرم تا دستم خالی نباشد.

نمیدانستم مینو گل دوست دارد یا نه اما یادم هست

که یکبار از مادرم شنیدم که هیچ زنی پیدا نمیشود که گل دوست نداشته باشد.

یادم نمی آید تا بحال برای کسی گل خریده باشم وامروز هم اگر دست خودم بود یک چیز خوردنی مثل

ماست میگرفتم اما فکراینکه مهمانها من را با ظرف ماست ببینند بنظرم مسخره و وحشتناک می آمد.

جایی هم سراغ نداشتم که برای تبریک سالگرد ازدواج کسی

بجای گل و طلا و جواهر٬ ماست ببرند.

قبل از اینکه بروم توی گلفروشی خیلی سخت بود که خودم را برای خریدن گل راضی کنم.

اما همینکه وارد گلفروشی شدم رنگ و عطر گلها هوش از سرم برد. هوای مرطوب و عجیبی بود.

خنک بود اما مثل سرمای بیرون به لرزه و رعشه نمی انداخت.

نفس عمیقی کشیدم و همینطور سرم را چرخاندم تا ببینم

کدام گل مناسبتر است تا از همان چند شاخه بردارم.

آنطرفتر هم چند نفر داشتند دسته گلهای غول پیکری که گلفروش بی سلیقه درست کرده بود

تماشا میکردند و خود آن بی سلیقه هم پرت و پلاهایی میگفت واظهار نظر میکرد.

چشمهایم خسته شد و دست آخر دیگر نتوانستم جلوی حودم را بگیرم٬

رفتم و از هر گلدان یک شاخه برداشتم و حواسم را جمع کردم هیچ دو شاخه ای همرنگ نباشد.

اصلا هم اهمیت ندادم که شکل گلها و اندازه شاخه ها بهم میخورد یا نه.

از فروشنده بی سلیقه هم خواستم فقط دورشان یک چسب بزند و

زیبایی گلها را با آن تزئین و هنرمندیهای احمقانه اش تلف نکند.

زنگ در را که زدم بلافاصله روشن در را باز کرد و سرش را از پشت گلها توی صورتم آورد و

با هول وهراس گفت:

-" پسر معلوم هست کجایی؟ خیلی وقته منتظرتیم. مینو کم کم داشت نگران میشد."

من که کمی هول شده بودم همانجا پشت شاخه گلها آرام گفتم: - مگه مهمونا اومدن؟؟

که همانموقع روشن دسته گل را از دستم گرفت و من هم از دور مینو را دیدم

که با خوشحالی به من نگاه میکرد و صورتش میدرخشید.

محو درخشش و تابش مینو شده بودم که روشن از آنطرف صدایم کرد و من را به مهمانها نشان داد

و گفت: - "اینم همونی که دربارش گفتم......"

همین جمله را گفت و از مهمانها - که مشتی زن و مرد و احتمالا زن و شوهر بودند -

هیچ کس چیزی درباره من نپرسید و اینطور به نظر می آمد که خوب مرا می شناسند.

نمیدانم روشن و مینو چه چیزی درباره ام گفته بودند و من را چه کسی معرفی کرده بودند.

روشن تک تک مهمانها را معرفی کرد و من که از اطمینان مهمانها تعجب کرده بودم

خودم را به بیخیالی زدم و از روی نفهمی سرم را تکان میدادم.

حتی بعدا هم از روشن نپرسیدم چه گفته و

رابطه عجیب و غریب من و خانواده اش را چطور برایشان توضیح داده.

خودم را سپردم به هوا و نشستم روی کاناپه و مینو هم آمد و

سینی چای را روی میز گذاشت و کنار من نشست.

دامنش را روی پاهایش انداخت و آرام دهانش را نزدیک گوشم آورد و گفت:- "چقدر دیر کردی!"

سرم را به طرف صورتش را چرخاندم و خواستم چیزی بگویم که همانموقع لبخندی زد و گفت:

-" ولی خیلی خوب شد که اومدی!! چه دست گل قشنگی آوردی!! از کجا میدونستی گل دوست دارم؟؟"

 من هم ابروهایم را بالا انداختم و بادی توی حنجره ام انداختم و گفتم: - "ما اینیم دیگه!!"

 

 

ادامه دارد..............

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:48  توسط مهدى  | 

ماست نامه-قسمت بیست و ششم-

سر میز ناهار مدام نگاهم به انگشت دوم مینو می افتاد.

اول نگاهی به صورت گل انداخته و پر از شعفش می انداختم و بعد به حلقه اش نگاه میکردم

 بعد سرم را پایین میگرفتم و نیشخندی از ته دل میزدم.

شادی مینو در عین اینکه به نظرم بی نهایت بی دلیل و پوچ و مسخره می آمد

رضایت خاطرش آنقدر زیبا بود که به هیجانم می آورد.

به هیجان می آمدم و از فرط هیجان لبخند میزدم و بعد همینکه سرم را پایین میگرفتم

این شادی در نظرم یک شوخی تمام عیار می آمد

و آنی لبخند رضایتم به نیشخندی جانفرسا تبدیل میشد.

اما همینکه سرم را بالا میگرفتم و مینو را میدیدم لبخند می آمد و همانجا روی صورتم می ماند.

و این همه اش به این خاطر بود که میدیدم و نمیتوانستم همیشه سرم را پایین بگیرم.

 توی همین حال و احوال ناهار خوشمزه ام تمام شد

و مثل اغلب ناهارهای زندگی ام نفهمیدم چه خوردم.

هنوز مینو و روشن سر میز نشسته بودند

و درباره چیزهایی حرف میزدند که من هیچ کدام را نمی فهمیدم.

 بلند شدم و ظرفها را بردم توی آشپزخانه و آمدم سر میز و از مینو خواستم پیشبندم را ببندد.

مینو هم تعجب کرد و پرسید:

-" چیکار میکنی؟؟"

من هم سعی کردم نیشخندم را پس بزنم و خیلی جدی گفتم:

-" امروز روز مهمیه. حیفه وقتتونو با ظرف شستن تلف کنین."

و بعد توی صورت روشن نگاهی کردم و گفتم:

-" درسته؟؟"

روشن هم به خودش آمد و گفت:

- "کاملا!!"

تمام مدتی که ظرف میشستم با هم حرف میزدند و گاهی صدایشان آرام تر میشد

و گاهی آنقدر آرام میشد که من نمی شنیدم.

وقتی با سینی چای آمدم سر میز قبل از اینکه بنشینم مینو پرسید:

- "چی دوست داری برای شام درست کنم؟؟"

من که تجب کرده بودم خواستم بگویم که امروز از آن روزهایی است باید دو نفری با هم باشید

و بیاد گذشته ها بیفتید و با هم حال کنید و هیچ خری را هم به خلوتتان راه ندهید 

که روشن قبل از اینکه یک کلمه بگویم گفت:

-" واسه شب چند تا از دوست و فامیلو دعوت کردیم خیلی دوست داریم تو هم بیای

البته اگه کاری نداری و دوست داری بیای."

و بعد مینو از آنطرف گفت:

-" اگه بیای خیلی خوشحال میشیم."

من نگاهم را از انگشتهای مینو که روی میز گذاشته بود برداشتم و به مینو نگاه کردم

و فهمیدم که مینو زیباست و کاری هم از من بر نمی آید.

 

ادمه دارد...........

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:50  توسط مهدى  |