تبليغاتX
دلهره

دلهره

شرح بی حالی من

سلمانى از آن جاهايى است

كه هميشه باعث دلهره ام ميشود.

گرچه از ته قلب به سلمانى محل اعتماد دارم.

درست مثل جلسه امتحان

كه اغلب اوقات از خودم مطمئن هستم

و هرگز آن دلهره كشنده ام را نشان نميدهم

و اداى بى تفاوتها را درمى آورم.

بهمين خاطر آنهايى كه سعى ميكنند

اداى خونسردها را دربياورند

راحت شناسايى ميكنم.

توى سلمانى

جوانترها اضطرابشان مشهود است

اما پيرمردها و بخصوص كچلهايشان

از فرط بى تفاوتى و خونسردى

اغلب يا چرت ميزنند

يا سخنرانى ميكنند.

آنروز حميد مثل هميشه

آرام و مطمئن من را اصلاح ميكرد

و يك صندلى آنطرف تر

آقاى احمدى پدر حميد٬

 مشغول اصلاح پيرمردى بود.

ظاهر پيرمرد نشان از يك كچل خطبه سرا ميداد

و به نظر مى آمد چانه گرمى داشته باشد.

اما فضاى آرام و مملو از سكوت

اين اجازه را از او گرفته بود.

حميد هميشه ساكت بود.

خيلى كم دهانش را باز ميكرد.

آقاى احمدى هم با اينكه

گرم دهان و خوش مشرب بود

اغلب به سكوت او تن ميداد.

پيرمرد كچل هم قربانى سكوت شد

تا جاييكه روى صندلى خوابش برد.

خوابى كه بيشتر از اينكه به خواب شبيه باشد

به يك نوع مبارزه با سكوت شبيه بود.

مبارزه با گردنى افتاده

و لب و لوچه آويزان و نفسهاى عميق...

كمى بعد جوانكى با دو كيسه كتاب

عرق ريزان و نفس زنان

وارد مغازه شد و از طرز نگاه حميد

برمى آمد كه دوستش باشد.

از توى آينه به دستهايش نگاهى انداخت

و با عصبانيت كم رمقى پرسيد:

"معلومه كجايى؟"

جوانك با حالت خستگى

كتابها را روى صندلى بغلى اش گذاشت

و با لحن آرام و بريده اى جواب داد:

"انقلاب!"

بعد از اين جواب كم رمق و نيمه جان

آقاى احمدى نيشخندى زد

و با ته لهجه شمالى اش گفت:

"اينقدر كه تو يواش گفتى انقلاب

معلومه كه اصلا انقلابى نيستى!"

دوست حميد نفسى چاق كرد

و يك به يك جوابهايش را از آستين درآورد:

"حاج آقا اين روزا همه مسيرشون آزاديه!

انقلاب طرفدار نداره!"

آقاى احمدى كه تازه سرش گرم شده بود

دوست داشت كمى صحبتشان طول بكشد:

"اما تا از انقلاب رد نشى به آزادى نمى رسى!"

"اى بابا حاج آقا!

ما اشتباهى از آزادى اومديم سمت انقلاب

بعدش هم اشتباهى خورديم به جمهورى!

ما اصلا از همون اول مسيرها رو نمى شناختيم."

در اين مدت٬

حميد آرام و بى سرو صدا كارش را ميكرد

و به نظر مى آمد

كه هيچ كدام از اين حرفها را نشنيده

يا دوست نداشته بشنود.

بعد از تمام آن حرفها بود كه چيزى گفت:

"حالا كتابايى كه ميخواستى گير آوردى؟"

"نه بابا لامسب خيلى گرون شده!

پول كم آوردم!"

آقاى احمدى هم از آنطرف گفت:

"تو بگو چى گرون نشده!"

در تمام اين مدت

همه ما پيرمرد را

بكلى فراموش كرده بوديم.

حضورش را احساس نميكرديم.

حتى حالت نشستن اش هم عوض نشده بود

و با يك مرده تفاوتى نداشت.

اما بعد از اين حرف آقاى احمدى

سرش را بلند كرد و جمله اى ول داد

و همه متوجه شدند

كه او حتى براى لحظه اى هم خواب نبوده:

"ديگه ارزش كتاب از تخم مرغ و

گوجه فرنگى و خيار كه كمتر نيست!"

اين جمله معترضه همه را بهت زده كرد

و تا چند لحظه سكوت حكمفرما بود.

پيرمرد با اعتماد بنفس خاصى

صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد

و بقيه هم سرشان به كار خودشان بود

اما دوست حميد حاضر نبود تسليم شود

و در حاليكه

عرق پيشانى اش را خشك ميكرد گفت:

"وقتى كتاب اينقدر گرون باشه

معلومه سرانه مطالعه مون

ميشه پنج دقيقه در سال!"

پيرمرد ابروهايش را بالا داد

و با حالت نصيحت گرانه اى گفت:

نه پسرجون!اينطورى هم نيست.

اون چيزى كه شما ميگى

دليلش چيز ديگه ايه.

بنده يه سفر رفتم خارجه.

اروپا.جاى شما خالى!

نميدونم فرانسه بود سوئيس بود؟

خلاصه اونجا مردم همه جا كتاب دستشون بود.

توى مترو٬ اتوبوس٬ تاكسى٬ پارك٬ فرودگاه٬

 خلاصه همه جا.

كتابخونه هاشون هم هميشه پر.

همه مثل بچه آدم

سرشون به كار خودشون بود.

فقط من و بچه هام بوديم

كه همه اش با هم حرف ميزديم.

حالا خودت انصاف بده!

اينجا مردم

يا دارن از سر و كول همديگه ميرن بالا

يا با اون موبايل كوفتى ور ميرن.

كتابخونه هامون هم شبيه خوابگاهه!

بعد از حرفهاى پيرمرد

سرم را به طرف آينه روبرويم چرخاندم

و به دستهاى حميد خيره شدم.

حرفهاى ديگرى هم گفته شد

كه من ديگر گوشم نمى شنيد.

حرفهايى بود كه

اندكى رنگ نفرين و ناسزا گرفت.

حرفهايى درباره آدمهاى مهم بى اهميت.

آدمهايى كه اهميتشان

به خاطر تاثيرگذارى انكار ناپذيرشان است.

آدمهايى دست نيافتنى

كه هر قدر هم دستت دراز باشد

نميتوانى يقه شان را بگيرى

و هر قدر بلند در گوششان فرياد بزنى

صدايت را نميشنوند.

من هيچ كدام از بقيه حرفها را نشنيدم

و تمام حواسم به دستهاى حميد بود

كه خيلى منظم روى سرم حركت ميكرد.

فكر ميكنم حميد هم مثل من

به اين بى اهميتى ها پی برده بود.

بهمين خاطر٬

خيلى زودتر از هميشه كارش تمام شد.

 

 

ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:17  توسط مهدى  | 

فكر نميكنم هيچ حسى

تلخ تر از حس بيدار شدن از خواب باشد.

هر چه باشد

من بعنوان يك انسان

حداقلى از آشنايى با احساسات انسانى را دارم

و اين را همينطور براى وقت تلف کردن نگفتم.

درباره اش فکر کرده ام.

تلخى ماندگارى هم هست.

لااقل تا بعد از صبحانه اثرش مى ماند.

فكر نميكنم

كسى تا به حال چنين حسى را درك كرده باشد.

درست است كه همه انسان اند

و همه احساسات انسانى را درك ميكنند.

اما من اينطور فكر نميكنم.

كسى كه نسبت به حس خودش

آن هم موقع شروع روز بى تفاوت باشد٬

چه جور انسانى است؟؟

مهم نيست.

ميخواهم حس تلخ و نفرت بار صبحگاهى را

برايتان بگويم.

حسى به مراتب نفرت بارتر

از تمام آن چيزهاى نفرت بارى

كه تا به حال درباره نفرت بار بودنشان

توضيحات نفرت بارى داده ام.

بله.

نفرت انگيز تر از اسهال و مستراح و ماست

و بى توجهى و افسردگى و قضاوت و

هر چيزى كه گفته ام

يا ميشود درباره نفرت انگيز بودنش فكر كرد.

حسى كثيف كه صبح از خواب بلند ميشوى

و ميبينى كه از خواب بلند شده اى.

خواب تمام شد.

خوابى كه اصلا نفهميدى كى رفت و كى آمد.

و اينكه حالا ديگر مجبورى

يك روز خسته كننده ديگر از زندگى ات را

سپرى كنى. و اين سپرى كردن!

سپرى كردن به اميد اينكه

شب يا روز يا هر موقعى كه ممكن است بتوانى

دوباره فرصت خوابيدن را به دست بياورى.

آن روز صبح

من با همان حس تلخ و ماندگار

و جاودان و ازلى و ابدى از خواب بلند شدم.

طبق عادت مالوف و هميشگى رفتم

به سمت مستراح و اندكى نشستم

و تامل و تفكر كردم و بعد آبى به صورتم زدم

تا مانع از گنديدى ام بشود.

همينكه آب را با قدرت روى صورتم پاشيدم

متوجه شدم قطرات آب

آنطور كه در اين مدت عمرم معمول بود

تمام صورتم را تر نميكند

و ظاهرا در اين راه

موانعى بر سر راهش است.

سرم را از كاسه دستشويى

به سمت آينه روبرويم بلند كردم

و ديدم اين موانع٬

همان خرمنى از ريش است

كه فراموشش كرده بودم.

همان ريشى كه به قول بعضى پيرترم كرده

يا به قول بعضى ديگر

كه مثلا خير سرشان ميخواهند رنجيده نشوم

ميگويند جا افتاده شده اى.

همچنين مسائل ديگرى

پيرامون سر و وضع ام وجود داشت

كه به كلى از آنها غافل بودم.

مسئله موهايم بود.

تارهاى مويم مثل برگهاى بيد مجنون

با تواضع و افتاده حالى

صورتم را تاريك كرده بودند.

به فكر افتادم كه بروم

و فكرى به حال اين ظاهر آشفته بكنم.

ظاهر انسانى ام به تدريج داشت زائل ميشد

و ممكن بود

ديگران را براى درك احساسات انسانى من

و من را براى درك احساسات انسانى آنها

دچار مشكل كند.

 

 

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:38  توسط مهدى  | 

همينكه صورت سفيد و

چشمهاى قرمز شده اش را ديدم شناختمش.

ميدانستم آنروز من و شوهرش را

جلوى خانه شان ديده.

حدس زدم

نسبت به حرفهاى ما كنجكاو شده باشد.

هرچند آن نگرانى و

اشكهاى جارى روى گونه هايش

نشانى از كنجكاوى نداشت.

-" خيلى ببخشيد مزاحمتون ميشم.

الان چهار ساعته دير كرده.خيلى نگرانم.

موبايلش خاموشه.خودشم زنگ نزده.

فكر كردم شايد به شما چيزى گفته باشه..."

نميدانم احساس آنى من

در آن لحظه چه اسمى دارد.

اما فكر نميكنم هيچ چيز در طول عمرم

مرا تا اين اندازه نرم كرده باشد.

دلم سوخت.

آتش گرفتم.

شايد احساس شفقت بود.

اما نه شفقت خيلى بى رمق است.

جلوتر آمدم و با حالت درماندگى

ميخواستم دلدارى اش بدهم.

ـ" والله چى بگم...

اون روز فقط يه خرده درد دل كرد.

همين.ولى مطمئنم برميگرده.

شايد خيلى به من مربوط نباشه

ولى اصلا وضع روحيش خوب نيست.

فكر كنم

خيلى به كمك و توجه شما احتياج داشته باشه."

خدا خفه ام كند كه دلدارى كه ندادم هيچ

آتشى به جانش انداختم

كه چيزى نمانده بود تمام كائنات را بسوزاند.

چند لحظه اى بود كه ميخواست

حرفى كه توى دلش سنگينى ميكرد بزند

و خودش را خلاص كند.

اما همينكه ميخواست دهانش را باز كند

بغضى گلويش را نيش ميزد و نميگذاشت.

آخر هم حرفش را نزد و بغضش تركيد.

آنقدر جلوى خودش را گرفته بود كه

چیزی نمانده بود روى زمين بیافتد.

بى اختيار و بى معطلى رفتم و

زير بغلش را گرفتم

و روى پله هاى جلوى خانه شان نشاندمش.

چند دقيقه بى وقفه گريه ميكرد

و بين گريه اش ميگفت:

ـ" پس كى قراره به من كمك كنه."

بعد از مدتى سرش را بالا گرفت و

به صورت من نگاه كرد و

من هم همينطور در حالت خفقان

به چشمانش خيره شده بودم.

هيچ چيز براى گفتن نداشتم.

فقط نگاه ميكردم.

به چشمانى كه

حالا با آن همه اشك خيلى زيبا شده بودند.

او تعجب كرده بود از من.

آنموقع آرامتر شده بود.

حرفهايى داشت كه نتوانسته بود بگويد:

-" قبلا به من گفته بود

كه از شما خوشش مياد.

من تا بحال شما رو نديده بودم.

حالا ميفهمم چرا.

خيلى دوست داشت

شما بيشتر توى اين خونه بياين.

براى همين بود كه اصرار داشت

شما به شيرين زبان درس بدين.

خيلى دوست داشت پسر داشته باشه.ولى نشد.

براى همين شما رو خيلى دوست داره.

من خيلى سعى كردم كمكش كنم ولى نتونستم.

من خيلى ضعيف شدم.

يكى بايد پيدا بشه به خود من كمك كنه."

حرفهايش را كه زد آرام شد.

هر چه توى دلش سنگينى ميكرد بيرون ريخت.

احتياج داشت.

فقط اينطور حالش بهتر ميشد.مثل خود من.

آخر كار وقتى از من خداحفظى ميكرد

من قول مساعد دادم كمكش كنم.

همان موقع بود كه بعد از آنهمه گريه

لبخندى طلايى از ته دل زد و رفت.

من هم از دور روشن را میدیدم که

سر بزیر و آرام به سمت خانه میرفت.

 

 

 

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:49  توسط مهدى  | 

با آن حرفهايى كه آقاى روشن آنروز برايم گفت

 هر كس ديگرى جاى من بود

زن و بچه اش را هيولاهاى مهيبى تصور ميكرد

كه او را اينطور درمانده كرده اند.

اما اينطور نبود.

يعنى آنقدر كه معلوم بود و من ميفهميدم.

روشن مرد خانواده بود و زحمت ميكشيد 

 اما مشكل او زن و بچه نبود.

در ضمن ٬

من توى اين مدت كوتاه و دردناك زندگى

ياد گرفته ام كه هيچ وقت

يكطرفه به قاضى نروم.

توى تمام عمرم

هميشه ترجيح داده ام كه قاضى نباشم.

سرم به كار خودم باشد.

ولى مثل اينكه

ديگران من را اينطور نميخواهند.

هميشه و در هر دعوا و مشاجره و مجادله اى

من را حكم قرار ميدهند

و از من طلب حقگزارى دارند.

من هم هميشه به نفع نظم عمومى رای ميدهم.

نميخواهم خدايى نکرده كسى برنجد.

با تمام اينها٬

آن مسئله و صحبت آنروز٬

 قضاوت و فصل خصومت نبود.

برعكس٬

 بيشتر درد دل به نظر مى آمد

تا اينكه بخواهد كسى درباره كار و زندگى اش

حكم يا نظر بدهد.

ساعت هنوز نه شب نشده بود.

هوا تازه تاريك شده بود

و خانه ما برق نداشت.

نميدانم چه طور بود

كه فقط يكطرف خيابان برق نداشت.

طبق معمول ميخواستم آشغالها را

توى سطل سر كوچه بيندازم.

فكر ميكنم قبلا هم راجع به رفتن برق 

چیزهایی گفته باشم.

برق رفتن هم برايم مثل ماست مى ماند.

 مثل ماست خوردن.

وقتى برق نيست بايد با تاريكى شب و 

نور کم سوی شمع سازش كرد.

درست مثل زمان آشوب معده

كه چاره اى ندارى جز

سازش با تاریکی مستراح ونور کم سوی ماست.

با تمام اينها٬

هر دوشان تكرارى و نخ نما شده اند.

بدتر اينكه٬

من هم جز اينها چيزى ندارم براى گفتن!

خلاصه اينكه خانه تاريك بود

و شلوارم را نتوانستم پيدا كنم.

شلوارى هم كه پايم بود

به زور تا سر زانويم ميرسيد.

الباقى هرچه بود

ساقهاى خوش تراش خودم بود

كه زير خروارى از پشم و كرك

ديگر به چشم نمى آمد.

فرايند انداختن آشغال داخل سطل زباله

زمانبر نبود.شايد حداكثر پنج دقيقه.

با اقامه اين ادله محكمه مغزم را مجاب كردم

كه حكم به برائت شلوارك بدهد

و بگذارد بدون هيچ مانعى

این فرايند کوتاه مدت 

مسير طبيعى اش را طى كند.

هيئت منصفه هم راى مثبت داد

اما به شرطى كه فرايند

بيش از مهلت معلومه طول نکشد 

و وجود شلوارك باعث تحريك

و تشويش اذهان عموم نشود.

زباله را داخل سطل پرتاب كردم

و رويم را برگداندم به آنطرف خيابان.

با توجه به وضعيت ويژه ام از لحاظ پوشش

ميخواستم زودتر خودم را

به محل امنى برسانم.

همينكه به آنطرف خيابان چرخيدم

صدايى آمد و مانعم شد:

 ـ ببخشيد !!

صدا را قبلا شنيده بودم

ولى هر چه فكر كردم نشناختم.

سرم را چرخاندم و به صورتش نگاه كردم

و با وحشت گفتم:

ـ بله؟؟؟

 

 

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:11  توسط مهدى  | 

از مغازه كه بيرون آمدم٬

 آقاى روشن را ديدم

كه كيف به دست و سر به زير٬

آرام برای خودش قدم ميزد.

كشتى شكسته به نظر مى آمد.

گفتم بروم سراغش و حال و احوالى بگيرم

شايد خوشحال بشود.

سرش را بالا گرفت و

نگاهى پدرانه به صورت من انداخت

و لبخند رضايت مندانه اى زد

و با لحن آرامى گفت:

"چقدر بزرگ شدى."

و بعد شروع كرد.

آقاى روشن را دوست دارم.

اوايل به شدت از ديدنش اكراه داشتم

اما به مرور فهميدم آنطور هم نيست.

واقعا انسان شريفى است.

سن و سال زيادى هم ندارد.

شايد چهل سال.

با وجود اين دخترى هفده يا هيجده ساله دارد.

گفت كه خيلى زود ازدواج كرد

و قبل از ازدواج هم با زنش برنامه ها داشتند.

خودش برايم تعريف كرد.

اينها را تعريف ميكرد

و من هم آن موقع به طرز دهشتناكى

توالت-واجب شده بودم.

ايستادن برايم سخت شده بود.

مدام فكر توالت خانه مان سراغم مى آمد.

درباره خودم پرسيد و كار و بار و زندگى ام.

من هم چيزهايى بلغور كردم

و توى آن حالت خلسه برايش گفتم.

بعد پرسيد كه درباره ازدواج چطور فكر ميكنم.

من هم گفتم كه اصلا درباره اش فكر نميكنم.

با حالت شوخی گفتم: "من هنوز جوون ام".

از نوع عكس العملش اينطور بر مى آمد

كه حرف من را پسنديده.

اما فكر ميكنم زيادى پسنديد.

آنقدر خوشش آمد

كه يادش رفت طرف صحبتش من هستم.

يك غريبه.

حرفهايش تاثيرگذار بود.

نه اينكه مثلا بيايد و جهان بينى من را عوض كند

و چشمهايم را باز كند.

نه براستى كه اينطور نبود.

اما هر چه باشد

اين حرفها از دهان يك انسان در مى آمد.

انسانى كه

من روى شرافت و صداقتش قسم ميخورم.

حرفهايى از دهان يك مرد زندگى.

حرفهاى يك عاشق.

ـ "ميدونى من چرا يك ساعته اينجا وايسادم

و باهات حرف ميزنم؟

نه اينكه تو همصحبت خوبى نباشى!!

من واقعا ازت خوشم مياد.

پسر خيلى خوبى هستى.

ولى واقعيت اينه كه من نميخوام برم خونه.

دوست دارم كمتر تو خونه باشم.

حوصله زن و بچه ندارم.

باورت ميشه؟؟

خودم هنوز نتونستم بفهمم.

ولى واقعيته.حوصله شونو ندارم.

از حرفت در مورد ازدواج خوشم اومد.

درست برعكس جوونى خودمى.

من زود زن گرفتم.

با هم همسايه بوديم.

يادش بخير٬اون موقع درست سن تو بودم.

كله ام داغ بود.اگه اندازه تو ميفهميدم...

حرفش را خورد.

مدت كمى سكوت كرد و لبهايش را گاز گرفت.

اما بغضش نتركيد.

خيلى جلوى خودش را گرفت.

بعد به صورت من نگاه كرد و ادامه داد:

ـ "چند بار فكر كردم طلاق بگيريم

واسه هر دومون بهتره.

اما هر چى سعى كردم بهش بگم نتونستم."

همينطور قدم زنان ميرفتيم به سمت خانه شان

و او هم همينطور

با شور و احساس براى من ميگفت:

"فكر ميكنم خيلى پير شدم.

ولى كسايى رو ميشناسم

خيلى مسن تر از خودم.

ولى هنوز جوون اند.خيلى زود پير شدم.

فكر كنم براى همين بود كه خوشم اومد

وقتى گفتى من هنوز جوونم."

وقتى به خانه شان رسيديم

شروع كرد به عذرخواهى از اينكه

وقتم را گرفته و كلى تشكر بابت اينكه

به حرفهايش گوش دادم.

وسط همين حرفها زنش را ديدم

كه از پنجره ما را نگاه ميكرد.

توى خانه و موقع شام

با خودم فكر ميكردم

دقيقا كداميك از آن حرفها به من ربط داشت

يا اينكه مثلا كسى

در مورد سابقه نداشته من

در مددكارى و روانشناسى چيزى به او گفته

يا اينكه همانطور كه خودش گفت

فقط از من خوشش مى آيد؟

با تمام اينها

و با اينكه آن حرفها جدا غم انگيز بود٬

اما هيچ كدام مانع از توالت رفتن من

و لذت بردن ام از پلو و ماست نشد!

 

 

 

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:33  توسط مهدى  | 

شب قبل واقعا شب سختى بود.

دلم خيلي درد ميكرد.

نميگذاشت دو دقيقه راحت خوابم ببرد.

ميدانستم كه نياز فورى به توالت دارم

اما بيشتر سعى ميكردم خوابم ببرد.

كاريش نميشد كرد.

گاهى هر چقدر هم زور بزنى نميشود.

البته من زور نميزدم.

زور زدن در آن حالت

براى من ريسك بزرگى بود.

بيشتر ميخواستم هر جور هست

حل و فصلش كنم اما نميشد.

سر ناسازگارى داشت.

من هم تسليم شدم و درياى دلم را به توالت زدم.

زياد شگفت زده نبودم.

قبلا هم تجربه اش را داشتم.

معده ام گاهى بهم ميريزد.

هر كسى تجربه اش را دارد

اما من با وجود جوانى تجربه كافى دارم.

معده ام را خوب نميشناسم.

هيچ وقت نتوانستم دركش كنم.

اما با اين وجود توى اين سالها تحملش كرده ام.

تحمل كردن هم راحت نيست.

اينكه تمام مدت شبانه روز

بنشينى كنار مستراح

و به نواى معده ات دل بدهى

و تكرار و تكرار.

خسته شده بودم.

گرسنه ام نبود.

مادرم مدام اصرار ميكرد كه

"اگه يه ليوان چايى بخورى بهتر ميشى."

من هم توى ناخوشى ها

معمولا به توصيه هايش عمل ميكنم.

چون ميدانم الكى حكم نميدهد.

بعد هم گفت كه تا دو روز

حق خوردن هيچ چيز ندارم

جز پلو و ماست!

سر ظهر خيلى گرسنه ام شد.

پلو و ماست آن روز ظهر

هيچ وقت يادم نميرود.

يادم نمى آيد غذايى از آن لذيذ تر خورده باشم.

ماستمان تمام شد.

مادرم گفت براى شام امشبت ماست بخر.

اين موضوع ماست هم خيلى تكرارى شده.

خوب احساس میکنم.

چون ماست از آن چيزهايى است

كه هميشه ناديده اش ميگيرم.

وقتى همه چيز توى معده ام درست كار ميكند

حتى به ماست فكر هم نميكنم.

اصلا يادم ميرود ماستى هم وجود دارد.

اما بعضى وقتها مثل امروز به دامنش مى افتم.

خيلى وقت بود براى خريد بيرون نرفته بودم.

خيلى وقت بود اصلا بيرون نرفته بودم.

آنطرف خيابان٬

على زاغول مشغول سوداگرى بود.

داشت اجناس دخمه اش را جابجا ميكرد.

زيادى روى اجناسش حساسيت نشان ميدهد.

رفتم به سمت مغازه و

همينطور كه خم شده بود

و جعبه ها را اینطرف و آنطرف ميگذاشت٬

گردنش را كج كرد و

من هم با دست پشتش زدم و گفتم

"خسته نباشى جوون!!"

همينطور با تعجب كمرش را راست كرد و گفت:

"چقدر پير شدى!!"

من كه تعجب كرده بودم

فكر كردم من را با كسى اشتباه گرفته.

خواستم بپرسم كه دوباره چيزى گفت:

"ريشتو ميگم!! بهت مياد.جا افتاده شدى."

ريش را كاملا فراموش كرده بودم.

چند هفته ميشد كه ريش ام را نتراشيده بودم.

ریش تراشم خراب شده بود.

قديمى بود خيلى قديمى.

براى زمان مشير الدوله.

من هم حوصله نداشتم ببرمش براى تعمير.

ارزشش را نداشت.

بايد جديدش را بخرم.

اما حوصله نداشتم.

با تيغ هم دیگر اصلاح نميكنم.

خوشم نمى آيد.

پوستم را به خارش مى اندازد.

تازه من هم كه همه اش خانه بودم

و فقط خانواده بايد تحملم ميكردند.

خودم كه برايم مهم نبود.

ريشو يا بى ريشو!

هر دو مثل هم اند.

مسائل مهمتر از ريش وجود داشت

مثل ماست و معده و....

 

 

 

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط مهدى  | 

صداها خيلى زياد شده اند.

گوشهايم خيلى به زحمت افتاده اند.

چيزهايى مى شنوم

كه واقعا آدم را به خنده مى اندازند.

من نمى خندم چون خنده ام نمى‌ آيد

ولى هميشه نيشخند ميزنم.

اما بعد نميتوانم دهانم را جمع كنم.

همانطور مى ماند.

لبخند هم ميزنم.

به چهره ها و نگاههايى

كه از صبح تا شب با گوشهاى من طرف ميشوند

و بعد از لب و دهانم توقع لبخند دوستانه دارند

و دهان من با تمام سخاوت نثارشان ميكند.

آنوقت است كه من ميروم توى فكر

كه مگر اين دهان من نيست؟؟

پس چه غلطى ميكند؟؟

مگر همه چيز بى اهميت نبود؟؟

آه يادم آمد.

همه چيز خنده ام مى انداخت.

همان نيشخند.

اما من هنوز هم نفهميده ام

اين لبخند همان نيشخند است يا شايد... .

شايد هم ميخواهد كمك كند.

شايد هم ميخواهد

كسى انتظار كش لبخندهاى من نباشد.

لبخندهايى كه تلخى شان را از اعماق حس ميكنم.

از وقتى دهانم كم كار شده

صداها آزارم ميدهند.

صداها خيلى زيادند.

افسوس كه نميتوانم گوشهايم را

مثل چشم و دهانم ببندم.

چشم و دهانم را به گوشهايم زنجير كرده اند.

گوشهايم ميشنود

اما خيلى وقتها اصلا نمى فهمم

كه مى شنوم يا نمى شنوم.

با اينكه نمى شنوم اما گوشهايم پر ميشوند.

نمى شنوم اما چشم و دهانم

براى خودشان مستقل كار ميكنند.

چشمهايم نگاه ميكنند

بدون اينكه من بدانم يا گوشهايم بشنود.

دهانم لبخند نثار ميكند

حتى وقتيكه اصلا چيزى نشنيده ام.

خوب ميتوانم بفهمم

چه وقت گوشهايم پر ميشوند.

وقتى دهانم را مى بندم.

آن وقت است كه ميخواهم

واقعا گوش كنم اما نميتوانم.

چون گوشهايم پر شده.

جايى ندارند.

چشمهايم اما مثل گوشهايم نيستند.

شايد براى همين است كه زياد مى خوابم.

چشمهايم هميشه سنگين اند.

خوب مى فهمم كه چشمهايم ضعيف اند.

البته مطمئن نيستم.

شايد ضعف شان به خاطر اين است

كه نميتوانند مثل گوش ها باشند.

چشمها مثل گوشها پر نميشوند.

چشمها فقط خالى ميشوند

حتى وقتى كه هيچ چيز ندارند كه خالى اش كنند.

فكر ميكنم ديگر چشمانم سويى ندارند.

براى همين است كه از نگاه ها فرار ميكنم.

نگاهم خالى است.

خوب ميتوانم بفهمم

چه وقت چشمانم خالى اند.

زمانيكه كسى به چشمهايم خيره شده

و منتظر نور است و

پلكهاى من ناگهان نا اميدش ميكنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:54  توسط مهدى  | 

آن روز هم مثل بقيه روزها

داشتم به خانه برميگشتم.

توى تاكسى مرد ميانسال جا افتاده اى

با كيف بزرگ قهوه اى رنگى

به سختى كنار من نشسته بود.

گردنش را كج كرده بود

و به دقت داشت كتاب ميخواند.

كتاب قطورى هم بود

شايد چيزى نزديك ششصد يا هفتصد صفحه.

چند بار چشمهايم را كج كردم

كه اسم كتاب را بخوانم اما نشد.

چند لحظه بعد كتاب را با عجله بست

و در كيفش را باز كرد و

كتاب بزرگ ديگرى درآورد

و قبلى را توى كيفش گذاشت.

اسم كتاب قبلى را نتوانستم بفهمم

اما اين يكى را ديدم.

"جنگ و صلح اثر لئون تولستوى جلد دوم."

با خودم گفتم شايد متوجه كنجكاوى من شده

و هر لحظه احتمال دارد

چيزى در مورد كتاب از من بپرسد.

من هم خوب ميدانستم

كه اگر پنجره اى باز شود

به دروازه ختم خواهد شد.

و اين را هم خوب ميدانم كه

هيچ وقت

حوصله نوشتن گفتگوها را نداشته ام و ندارم.

گفتگوها معمولا واقعى نيستند.

يا واقعى نيستند يا اصلا گفتگو نيستند.

نميدانم چه شد٬

اما ناخواسته گفتگو شروع شد:

"خيلى گزافه است اگر بيايم بگويم

كه من نويسنده ام.

هر كسى اين را بشنود خنده اش ميگيرد.

چون حتما هر آدمى

در طول زندگى بيهوده اش

چيزى براى خودش يا ديگران نوشته.

من هم همينطور.

من بيشتر براى خودم مينويسم.

چيزهايى كه من مينويسم

فقط احوالات خودم است و

هيچ چيز ديگرى هم نيست.

من اصلا نميتوانم حال كس ديگرى را شرح بدهم.

من خالق نيستم.

هيچ وقت هم نتوانسته ام

كه چيزى را غير از خودم شرح بدهم.

حتى لباس كس ديگرى را هم

نميتوانم توصيف كنم.

نوشتن براى من نويسندگى نيست.

خلق نيست.

من فقط براى خودم اينكار را ميكنم.

نفع اين كار فقط به خودم برميگردد.

با اينكار نفس ميكشم.

شبها راحتتر خوابم ميبرد.

ميتوانم خودم را بازآفرينى كنم.

اگر ننويسم همه آن چيزهايى كه ننوشته ام

در وجودم كپك ميزنند.

فاسد ميشود.

درونم را خراب ميكنند.

گنديده ميشوم.

الحق كه من نويسنده نيستم.

من تولستوى نيستم

كه بيايم اينهمه كاغذ سياه كنم.

بايد راستش را بگويم.

من تابحال هيچ كتابى را كامل نخوانده ام.

جز دو كتاب.

يكى از آنها داستانى بود كه

يكبار از يكى از دوستانم گرفتم و

وقتى ميخواندم حس كردم

چقدر راحت ميشود

آدم از دست خودش خلاص شود.

چيزهايى‌ از آن كتاب ياد گرفتم.

مثلا اينكه شايد بتوانى

كسى را مدتى با خودت همراه كنى

و اينكه اصلا نوشتن فى نفسه مفيد است

حتى اگر نوشته مضر باشد.

دومين و آخرين كتابى كه از اول تا آخر خواندم

بيگانه بود.

كتاب اينطور شروع شد:

"ديروز مادرم مرد."

نميدانم اصلا چه چيزى باعث شد

سراغ اين كتاب بروم.

فكر كنم از كسى تعريفش را شنيدم.

كسيكه حرفهايش را

به اندازه يك مگس هم قبول ندارم.

كتاب را خواندم.

فقط هم يكبار.

همان اولين چيزهايى در كتاب ديدم

كه آن روزها ذهنم پس ميزد

و تا بحال نشنيده بودم.

مثلا جايى دوست دخترش از او ميپرسد

كه دوستش دارد يا نه و

او ميگويد كه اين حرفها معنى ندارد.

يا اينكه مثلا آنموقع نميتوانستم بفهمم

كه چرا آدمى به خاطر گرماى آفتاب

كسى را ميكشد يا در دادگاه

از بى گناهى خودش دفاع نميكند.

بعدها بود كه ياد جمله اى از كتاب افتادم كه

هيچ كس قرار نيست بفهمد."

همين موقع بود كه

مرد بغل دستى كتابش را بست و

بدون اينكه اصلا متوجه حضور من باشد

از ماشين پياده شد.

آنموقع بود که

فهميدم  اين گفتگو هم مثل بقيه است.

واقعيت ندارد.

قبلا هم گفتم كه

از نوشتن گفتگوها خوشم نمى آيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:26  توسط مهدى  | 

درمان اش را نميدانم.

شايد اگر بتوانى دردهايت را شمارش كنى

درمانش هم به حسابت بيايد.

اما من هيچ وقت شمارش كردن نميدانستم.

چون من هميشه زياد بوده ام.

كم بودن را نميتوانم شمارش كنم

و زياد بودن را بلد نيستم.

درد دارم.

همه جاى تنم درد دارد.

بعضى جاهايى كه نميدانم كجا هستند.

فقط دردشان را ميدانم.

اما فكر ميكنم بدترينش توى سرم باشد.

دردهايى كه سرم جراتش را ندارد

كه به زبان براند.

شايد هم خيلى خسته شده باشد.

شايد هم مرده از بس كه جان ندارد.

من زيادم.

اما آنقدر ناچيز زيادم كه خودم فهميده ام زيادم.

تابش را ندارم.

اشكم مى آيد.

فكر كنم غمگين شده باشم.

شايد هم اسم ديگرى داشته باشد.

تاب نگاه ندارم.

چون نگاه خودم تاب و توانش تمام شده.

ديدنم مثل نديدن شده.

گردنم ديگر صاف نميشود.

ديگر نميتوانم سرم را بالا بگيرم.

گردنم تاب ندارد.

سقف اتاقم را مدتهاست نديده ام.

سرم سنگين شده بايد با دستهايم نگهش دارم.

خودم را هم بايد نگه دارم.

اما دستهايم نميتواند.دستهایم دیگر تاب ندارند.

بايد خودم را بيندازم روى خودم.

اما نميتوانم.

تاب ندارم.سنگين شده ام.

خيلى سنگين شده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:57  توسط مهدى  | 

خوب يادم هست

كه يكبار به اميد يافتن از جايم بلند شدم.

اما نه.

اينبار جاى واقعى ام را پيدا كردم

و نميخواهم رهايش كنم.

همينجا.

در اين تالاب خون.

دلم آشوب است.

ميترسم.

ميترسم از دوباره متولد شدن.

چون هر تولد آبستن يك مرگ محتوم است

و هر مرگى تولدى دوباره است

و هر تولد دوباره اى مرگى در پى دارد.

اما مرگ تنها خودش است.

من ميترسيدم از متولد شدن.

از مرگ نه.

چون چند بار مرده بودم.

مرگ بعد از تولد نبود.

فقط مى مردم.

چند بار.

اما اين مرگ جديد حس جديدى دارد.

شايد اميد يافتن من هم پاسخى يافته.

مرگى جديد با حسى تازه.

حس عجيب دلهره.

دلهره جريان.

مثل همين خون جارى.

اما بى رنگ و بى انعكاس و بى رد و اثر.

دلهره عجيب.

اشكم سرازير شد.

اشك گرم و بيرنگ و نمكين من.

نميدانم اشك بود يا باران.

نميدانم اما چشمهايم خيس بود.

گرم بود.

مى جوشيد.

زلال و شور.

نميدانستم از كجا مى جوشد

اما گونه ام تر شد.

حركت ميكرد.

سيال بود و روان.

اشكها همينطور سرازير ميشدند.

باريكه اى بيشتر نبود

اما گرماى حيرت انگيزش

صورت خشكيده ام را نرم كرد.

اشك كوچك و كم رمق.

با جان كندن پستى و بلنديها را پيمود

و افتاد روى يخهاى سفيد.

قطره اى كم رمق و ناتوان.

اما گرمايش چنان قوى كه حفره اى

هر چند كوچك در يخ بجا كذاشت

و رفت به اعماق و از نظر محو شد

ولى اينطور به نظر مى آمد كه همچنان ميرود.

طوريكه انگار همچنان جاريست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:50  توسط مهدى  |