ماست نامه-قسمت سی و پنجم-
بعد از آن شب دیگر مینو را ندیدم. نه مینو و نه روشن و نه شیرین.
حتی هیچ کس را نزدیک خانه شان هم ندیدم و خبری هم درباره شان نشنیدم.
گاهی فکر و خیالهایی به ذهنم می آمد که شاید
همه شان با هم توی خانه مرده اند یا اینکه با ماشین رفته اند ته دره
یا اینکه شاید مهاجرت کرده باشند.
اما چیزهای دیگری هم بود که سخت آزارم میداد و نگرانم میکرد.
مثلاَ اینکه چرا آن شب آخر که من تا دیروقت پیش مینو بودم خبری از روشن نشد.
یا اینکه چرا مینو باید درست بعد از آن شب ناپدید شود و واقعاَ هم نیست و ناپدید شد.
چند وقتی هست که زمستان شروع شده.
هوا بطرز غیر قابل باوری سرد شده و بدجوری دارد جانم را میگیرد.
خوب می فهمم سرمای این زمستان چندان پدر و مادر دار نیست
اما نمی فهمم که چرا من را از پا انداخته.
اصلا نمیدانم این ازپا افتادگی ام بخاطر این سرمای کم جان و ازپا افتاده است
یا اینکه خودم از پا افتاده ام.
از پا نیفتاده ام٬ خودم خودم را از پا در آورده ام.
اما واقعا خسته ام.
قبل ترها انگار چیزی نمیگذاشت خستگی ام را حس کنم اما الان فقط خستگی را حس میکنم.
فکر کنم بهمین خاطر بود که اینقدر راحت مریض شدم.
آنهم یک مریض از پا درآمده - و نه ازپا افتاده- که کله اش مثل دیگ آش رشته غلغل میکند
و چشمهایش مثل نخود آش گاهی از دیگ بیرون می پرند و گاهی میروند به اعماق دیگ.
روی زمین دراز میکشیدم و هر چه پتو توی خانه داشتیم روی خودم می انداختم
و هر وقت جوشش و غلغل کله ام میخوابید میرفتم و
چندتایی لیمو شیرین میخوردم و موقع خوردن لیموها
فقط همان چند لحظه ای که دهانم شیرین میشد راضی میشدم.
همینطور که مریضی ام بهتر میشد خستگی را بیشتر احساس میکردم.
با اینکه از خستگی مریض شدم اما مریضی رفت و خستگی ام نرفت که بیشتر هم شد.
اما بجز خستگی احساس عجیب و نا مانوسی دارم که اسمش را نمیدانم.
نمیدانم شاید چیزی شبیه احساس دریغ و خسران باشد و قبلا هرگز تجربه اش نکرده بودم.
خوب میدانستم قبل ترها که فقط خودم بودم و خودم خلأ و پوچی دوست داشتنی و دلچسبی داشتم.
الان اما از درون تهی شده ام.
پوک شده ام.
قبلا از هیچ و پوچ پر بودم اما الان هر لحظه این دلهره را دارم که فرو بریزم.
گاهی فکر میکنم اینها همه اش بخاطر اینست که
فکر کردم کسی خواسته روی شانه من تکیه کند و میخواهد خودش را از من پر کند.
من هم چون هرگز چنین حسی را تجربه نکرده بودم هرچه از پوچی و هیچی داشتم از کف دادم
و خودم را ازدرون خالی کردم.
از خودم خالی شدم اما از دیگران پر نشدم.
نتوانستم.
تازه می فهمم که چرا هیچ وقت دوست صمیمی نداشته ام
و ناخواسته نمی خواستم که داشته باشم.
اما با تمام اینها گرمای دستی که روی شانه ام آمد
وسوسه ام کرد پا توی قلمرو جدیدی بگذارم و
بروم جایی که ممکن بود حتی همین پوکه هم نتوانم برگردم.
هرچه داشتم دیگر ندارم و دلهره فرو ریختن لحظه ای راحتم نمیگذارد.
ادامه دارد.........
